دوباره می نویسم...
خیلی وقت است که میخ واهم بنویسم...
اما...نشد که بنویسم...
بارها قصد سفر کردم و گفتی ننویس ... پس من این بغض فرو خورده کجا بنویسم...؟
یا حق !!
دستانم را به بالا می کشم ، تا 15 را زیر لب زمزمه نکنم پایینش نمی آورم . "تازه آغاز برنامه شروع شده است" . نشسته ام ، تنها ، "لب دریا" ، تقریبن البت ، به جلو ، راست ، چپ ، اهدنا الصراط المستقیم. پایین و پشت را هم اضافه می کنم. دستانم با هم کشتی می گیرند ، با اینکه زیر کولر نشسته ام که برایم خوب نیست عرق می کنم . حق دارم . حرکت سنگین است . دو دمبل 5 کیلویی به دست ، دست ها به موازات شانه ، بدون خم کردن روبروی صورت می آورم و برمی گردانم. برای سینه خوب است. بستنی ام را که نصفه و نیمه می خورم تنها می شویم ، شروع به صحبت می کنم ، با بسم الله الرحمن الرحیم .برای قلبم خوب است . امروز از هر روز نرم ترم ، می گویم 14 تا نشد 110 تا. 7 تا کم بود 10 تا ، این قدر که خسته بشوم. می ترسم . می ترسم قلبم بایستد ، نه ، نه به خاطر 110 تا ، به خاطر 10 تا !! خواستی با هم جمعشان می کنیم که بشود 124 تا ، یا برای اینکه نقلید نشود 125 تا ، اگه از من بپرسی می گویم میانگین بگیریم ، 62 تا !! سرم را بالا نمی ورم . حرکت سنگین است . شما که حرفی نداری ، منم که حتی اگر بخواهم نمی توانم صحبت کنم . حرکات سنگین است . اما نگاه که می توانم ... زیباست ، مثل دفعه ی پیشین ، البت خیلی کوتاه ، چون حرکت سنگین است . ماهیچه هایم توناشان را از دست داده اند ، سرم گیج می رود. از بس که حرکات سنگین است. انتظار می کشدم ... یا حسن ابن علی ... یا صاحب الزمان ... یا الله الدائم فی ملکه ... یا ابا الحسن ، یا علی ابن موسی ... بطلبمان۱ شنا می روم ، هر روز یکی بیشتر از دیروز ، امروز به 13 رسیده ام ، به ظاهر نحس است ، باطنا نه ، اما از آب به این پاکی و زلالی ماهی گرفتن چه صفایی دارد ... یا صاحب الزمان ، به میمنت نامتان۲
۱. نه مفرد است و نه جمع ، مثنی است ... المثنی !!
۲. از قضا این هم مثنی است ... یا واحد !! (آخری وجه تسمه ی اتوبوس های "واحد" رو نفهمیدیم)
جراتم بیش نیست ، یکی طلبت ...
یا حق !!
این زن گرفتن چقدر سخته ... خدایمان یاری کناد ...
به قول دوستان پس نوشت : تا حالا رفتی تو حرم امام رضا چشم تو چشم ضریح کمیل بخونی و بزنی تو سرت ؟
یا حق !!
دیروز شرایطی فراهم شد بریم مشهد ، پابوس آقا امام رضا. منتها یه گناهی کردیم بلیطمون رو پاره کردن. استغفار کردیم ،علی الظاهر ما رو بخشیدن ، وقتی مطمئن می شم بخشیدن که گنبد طلاشو ببینم. و خدایی همونطور که شایسته ی خودشونه برخورد می کنن ... افعل بی ما انت اهله ...
ولی امیدوارم مشمول این اصل نشده باشیم :
با بداندیش هم نکویی کن دهن سگ به لقمه دوخته به
مرامتو عشقه آقا ...
یا حق !!
اللااااااااااه اکبر ... بسم الله الرحمن الرحیم ... با صوت می خواند ، ترتیلی که خیلی دلرباست ، در دستگاه رست ... ایاک نعبد و ایاک نستعین ... عین را آن قدر زیبا تلفظ می کند که حواسم را پرت می کند ... غیر المغضوب علیهم ولا الضاااااالین ... به دور از مسخره بازی ، همان طور که باید ... ان شانئک هو الابتر ... حرکاتش نرم و یکنواخت است ... سمع الله لمن حمده ... سبحان ربی الاعلی و بحمده ... سبحان الله ... بحول الله و بقوه ... دارد گرم می شود ... الحمد لله ... والشکر لله ایضا ... دفتر را گشوده است ... از فهرست سوره ی میدان توحید را انتخاب می کند ... می رود چمران را بالا ... پارک وی می ایستد ... اللهم صل علی محمد و آل محمد ، اللهم لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمه انک انت الوهاب ، اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا ... اللهم اشف مرضانا ... منظورش خودش است ... فکر کنم دارد می سوزد ... می خواهد تند تند بخواند و برسد به آخرش ... سبحان ربی الاعلی و بحمده ... بلند می شود ، لْخت ، الله اکبر ، نمی خواهد برای آخرین بار سر به خاک بگذارد ، مثل تشنه ای که خود را عذاب می دهد که تشنه تر شود ، نفس می گیرد ... سبحان ربی الاعلی و بحمده ، کشش نمی دهد ، یک راست می رود سر اصل مطلب ، یا لطیف ... همیشه اینجا بغض می کند ... مکث می کند که بتواند ادامه دهد ... ارحم عبک الضعیف الذلیل الحقیر المسکین المستکین ... ایجایش را از کمیل یاد گرفته است ... دارد می ترکد ... اللهم ... اسئلک الراحه عند الموت ... به یاد موسی ابن جعفر باب الحوائج ... والمغفره بعد الموت ... و العفو عند الحساب ... اشکی به ودیعه بر مهر می نهد ... پسش خواهد گرفت ... و ... دعایی که خود ساخته است ... اللهم اجعلنی راضین برضاک ... عادت دارد دعاهایش را بین صلوات محصور کند ... اللهم صل علی محمد و آل محمد ... راحت می شود ... باری سنگین را از دوش بر زمین نهاده است ... الحمد لله ... وحده ... اللهم صل علی محمد و آل محمد ... السلام علیک ... السلام علینا ... السلام علیکم ...
یا حق !!
به یاد او
یک شنبه ها می رم جلسه حاج آقا فاطمی ، جلسه ی این آقا منو زنده می کنه ، ارضام می کنه ، برا یه هفته منو می بنده. تو جلسات همه ی وجودم چشم و گوشه ، جوری که چشام می سوزه . خیلی علاقه دارم به این عالم متواضع.
دو تا سوال از حاج آقا پرسیدم :
۱.آیه ی و من نعمره ننکسه فی الخلق با این که اسلام مثلن گفته صله ی رحم عمر رو زیاد می کنه تضاد نداره ؟ جواب حاج آقا خیلی قشنگ بود ، خودتون فکر کنین.
۲.این سلام بعد از نماز که یه خورده اش رو به قبله است و یه خورده اش رو به مشهد قضیه اش چیه؟ حاج آقا فرمودن روایتی چیزی مبنی بر این عمل نداریم. گفتم حاج آقا خوشم نمیاد برا امام رضا بچرخم سمت حرم و برا بقیه ی معصومین این کارو نکنم ، از نظرم بی معنیه. حاج آقا گفت این رو مردم خودشون در آوردن ، ولی هستن کسایی که مقیدن همون رو به قبله به ۱۴ معصوم سلام بدن. این به نظرم خیلی خوب اومد .
یا حق !!
یزید در کاخش در حال عیش و نوش است ، شخصی می آید و می گوید چه نشسته ای که علی زنده شده ،زن است ، سخنانش مانند علی مردم را مسحور می کند ...
قامت کمان کند که دو تا تیر آخرش ،
یک دم سپر شوند برای برادرش
خون عقاب در جگر شیرشان پر است
از نسل جعفرند و علی این دو لشکرش
این دو ، ز کودکی فقط آیینه دیده اند
"آیینه ای که آه نسازد مکدرش"
واحیرتا که این دو ، جوانان زینب اند ،
یا ایستاده تیغ دو سر در برابرش؟
با جان و دل دو پاره جگر وقف می کند
یک پاره جای خویش و یکی جای همسرش
یک دست ، گرم اشک گرفتن ز چشم هاش
مشغول عطر و شانه زدن دست دیگرش
چون تکیه گاه اهل حرم بود و کوه صبر
چشمش گدازه ریخت ، ولی زیر معجرش
زینب به پیشواز شهیدان خود نرفت
تا که خدا نکرده مبادا برادرش ...
***
زینب همان شکوه که ناموس غیرت است
زینب که در مدینه غرق بود معبرش
زینب همان که فاطمه از هر نظر شده است
از بس که رفته این همه این زن به مادرش
زینب همان که زینت بابای خویش بود ،
در کربلا شدند پسرهاش زیورش
***
گفتند عصر واقعه آزاد شد فرات
وقتی گذشته بود دگر آب از سرش
سید حمید رضا برقعی
یه کم همزاد پنداری ، یه کم ، به اندازه ی علاقه ی علی به دنیا استخونای آدمو خورد می کنه.
یا حق !!
؟=۱۱۰*۷۲
- این سوال رو حل کنید بچه ها.
هنوز مهارت کافی را در این مسائل پیدا نکرده اند. از قیافه ی شان مشخص است.
- آقا ما یادمون رفته این چه جوری بود
بیش از پنجاه بار برایش توضیح داده ام ، دوباره مثل دفعه ی اول توضیحاتم را تکرار می کنم.
- آقا ما تموم کردیم.
- وایسا الآن می آم.
به سراغش می روم . عدد ۷۹۲۰ را که می بینم خوشحال می شوم . دستی به نشانه ی تحسین بر پشتش می کوبم و سراغ بقیه ی بچه ها می روم که ببینم چه کار می کنند.
- آقا ببخشید ، دوستمون یه سوال ازمون پرسید بلد نبودیم .
- بگو ببینم سوال چی بوده؟
- آقا بی نهایت چیه؟ یعنی چند تا ؟
نمی دانم چه بگویم . چهارم ابتدایی است. شروع می کنم به قدم زدن در کلاس. دستانم را از پشت گرفته ام . نمی توانم بی جواب بگذارمش . شاگرد زرنگ کلاسم است.
اشک در چشمانم حلقه می زند:
- حضرت علی می دونی کیه؟
- این چه سوالیه می پرسین آقا؟ معلومه که می شناسم.
- به تعداد فضائل علی.
این هم یه شعر تقدیم به متلک شناسان:
سر فرو برده به خاکند فلک نشناسان
بال پرواز ندارند ملک نشناسان
امتحان بود و خدا برد سرافرازان را
در همان مرحله ماندند محک نشناسان
غافل از راز علی گرم طوافند ، ولی
کعبه هم سوخته از دست ترک نشناسان
باز هم فاطمه در کوچه ی غربت تنهاست
شهر مجموعه ای از زخم فدک نشناسان
شعر را باز به تلمیح کشاندم ، شاید
بگذارد اثری بر متلک نشناسان
قصه را زنده نگه دار غزل ! در تاریخ
بیهقی باش و بگو از حسنک نشناسان
شاعری آمده ای نسل شهادت مردان
شاعری آمده ار نسل نمک نشناسان
حالا که بحث حمید رضا برقعی شد :
خون جای واژه بر لبشش آورد و بعد از آن ...
پیشانیش پر از عرق سرد و بعد از آن ...
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن ...
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن ...
...
یا علی !
یا حق !!
به یاد علی ِ او
رزق ما این بود که روز ولادت آقا امام جواد علیه السلام مداحی جدشون رو گوش بدیم و ببینیم. روز ولادت مولا هم خیلی دور نیست.
نامش رو که می شنوم تنم می لرزه. حتا فکر کردن بهش هم نیاز به وسعت روحی بالایی داره. بهش می گن جمع اضداد. چون خصوصیات به ظاهر متضادی درش می دیدند. فرای زبان و فکر قاصر منه ، استناد می کنم به شعر شهریار که به نظرم بهترین شعر در مدحشه :
نه خدا توانمش خواند ، نه بشر توانمش گفت ، متحیرم چه نامم شه ملک لا فتا را
حقن و انصافن اونایی که حیران وجودش شدن می تونن یه چیزایی ازش بفهمن ، ماها که کلامون پس معرکست.
ولی از دلمون هم نمی تونیم بگذریم . فقط یه گوشه ای بشین و این و با خودت زمزمه کن و آروم آروم برا خودت گریه کن: ای اهل عالم ، آقام علی مظلومه ... همین
یا حق !!
امروز خبری به گوشمان رسید ، عجیب. یکی از فامیلهامان ، دقیقن میشه پسر عموی پسر عمه ام ، که بیش از 25 سال نداشت به طور بسیار غریبی فوت کرد. می گن با دوستش رفتن شیرموز خوردن ، اومدن تو ماشین نشستن گفته حالم خوب نیست، رفیقش گفته سرت رو بذار رو شونه ام ، رفتن درمونگاه ، گفتن : "انا لله و انا الیه راجعون" ...
نکات اخلاقی و ...ش به حدی واضحه که با زبون الکنم خرابش نمی کنم. فقط یه چیز دیگه . تو جلسات هفتگی که می رم پیش حاج آقا فاطمی ، بحث رسیده بود به تذکر. حاج آقا پرسید انسان رو به چه چیزایی میشه تذکر داد . خود حاج آقا چند تا مورد گفت من جمله عظمت هستی و مرگ . بعد گفت بقیه چه نظری دارن . گفتم این که نسبت انسان به هستی چه قدره؟ اصلن این انسان مگه چیه که این همه مغروره؟ ما غرک بربک الکریم ؟ فکر کردی خیلی شاخی ؟ ءانتم اشد خلقا ام السماء بناها؟ بعد یه مثال زدم : دعوای دو تا آدم که یکیشون (البته اینجاش به قول ناصر فیض تصویریه ، لاجرم می گم که دستم رو به قاعده ی نیم متر از زمین نگه داشتم ، با کف دست رو به پایین ، کنایه از یه آدم قد کوتاه و ضعیف) همونی که تو پرانتزه ، یکی هم یه غول بی شاخ و دم (محض تاکید عرض می کنم یعنی یه آدم خیلی خیلی قوی ) مشخصه که اون آقاهه که ضعیف تره شکست می خوره ، ولی بازم اون کوچولوهه شاخ بازی در می آره . آخه بابا از رو برو دیگه. معلومه که هیچ چی نیستی . البت این مثال رو به انسان و نظام هستی نمیشه نسبت داد ، چون انسان فنچ تر از این حرفاس ...
بی خیل ، الآن جای اون جمله ی معروفمه : "من بر خلاف عده ای از مرگ می ترسم !!"
یا حق !!